یکی از مخاطبان کانال سئوالی پرسیده بودند که فکر می کنم به کجا می رویم و چه آینده ای در انتظار ماست؟

  اجازه دهید پاسخ ر ا با عبارتی از کارل مارکس بیان کنم: و «همه آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود و هرآنچه مقدس است دنیوی می‌گردد.»

منظور من «از همه آنچه سخت و استوار است» نهاد دولت است. قبلا در یادداشت دیگری با عنوان پسرفت دولت این نکته را توضیح داده ام.  ساختاری که از اواخر دوره قاجار و به بویژه در زمان رضا پهلوی پی ریزی آن شروع شد، و در جریان جهانی شدن سرمایه داری شکل گرفت، در حال فرسایش است. در حال فروپاشی و عقب نشینی است. 

انقلاب ۵۷ و خرداد ۷۶ رفوهایی بودند در آن ساختار مدرن! هر دو رفو و اصلاح شکست خوردند. اجازه دهید کمی بیشتر توضیح دهم:

حدود یکی-دو سال پس از انقلاب، تدا اسکاچپول درباره دلایل انقلاب ۵۷ به نکته مهمی اشاره می کند. او عنوان می کند که در ایران دولت در جامعه embedded نیست. Embeded یعنی جا افتادن، یعنی در جایی خوب نشستن. یعنی به چیزی خوب وصل بودن، یا در قالب آن خوب نشستن. 

اسکاچپول در واقع می گوید: دولت قبل از انقلاب در جامعه جاگیر نشده بود، خوب جاسازی نشده است. او این نظریه را بسط نمی دهد. دقیق نمی دانم منظور او چیست. اما من آن را اینگونه می خوانم که دولت در جامعه ریشه ندوانده است. این یعنی اینکه نهاد دولت نتوانسته است ساختار خود را در جامعه بسط دهد. این همان است که کاتوزیان هم از آن به عنوان شکاف دولت-ملت یاد می کند. 

انقلاب ۵۷ گامی جهت رفو و اصلاح کردن این نقطه ضعف بود. می خواست نهاد دولت را در جامعه مستقر کند، عمق ببخشد. اما کدام نهاد دولت؟ همان نهاد دولتی بود که در زمان رضاشاه تاسیس شد. انقلاب ۵۷ دنبال ساختار جدیدی نمی گشت. دولت همان اسبی بود که از نفت تغذیه می شد، اما می خواست سوارکار دیگری بر آن بنشیند. انقلاب ۵۷ تنها می خواست همان نهاد دولت را استعلا ببخشد. آن را ترمیم کند. کارآمدتر کند. مقتدرتر کند. مشروع تر کند. و البته در خدمت اهداف دینی خود نیز قرار دهد. 

هم اصلاحات ۵۷ و هم ۷۶ اما ناکام ماندند. 

امروز با تغییر شرایط زیربنایی در ایران و جهان ما با پدیده ای روبرو هستیم به نام پسرفت دولت. و این امر نه در ایران، که در دنیا در حال رخ دادن است. 

 نهاد دولت در ایران ممکن است در پاسخ به این وارفتن  مجبور شود انسداد سیاسی را افزایش دهد. یا آنکه اگر شرایط را درک کند ممکن است به تولد ساختار های جدید از دل این وضعیت بغرنج کمک کند و نقش قابله ماهر را ایفا کند.  

نهاد دولت و نخبگان آن کدام یک را انتخاب می کنند؟ نمی دانم . اما در کوتاه مدت تنها پیش بینی من تداوم پسرفت و کم شدن embeddedness «دولت مدرن» است. 

نخبگان حاضر در دولت، بوروکرات ها و تکنوکرات ها هنوز تصور می کنند که می توانند جلوی این پسرفت را بگیرند. بخش عمده ای از اپوزسیون همین تصور را دارد. مشکل را نه در اسب که در اسب سوار می بییند. در بهترین حالت تصور می کنند که به اسب سواران بهتری نیاز دارند. زمان می خواهد تا به این نقطه برسند که مشکل نه در اسب سوار،‌ که در خود اسب است. در خود نهاد دولتی است که از حدود دوره قاجار پی ریزی آن شروع شد.

به عنوان کنشگر پیشرو، نگاه ما باید معطوف به این باشد که چگونه با تبعات این پسرفت دولت بسازیم. مرحله آتی مشخص نیست. اول به این بیندیشیم که چگونه می توانیم مجموعه سیستم را جهت انجام قابلگی ترغیب کنیم. دوم، فکر کردن به مقومات، ساختارها، سازمان ها و روایت های جدیدی که در مراحل آتی پسرفت دولت به آنها نیاز داریم. 

در رمان کوری، وقتی کوری فراگیر می شود، همسر دکتر در حالی که در خیابان قدم می زند، چندبار متذکر می شود که اینجا دارند فلان کار را می کنند. اما به سرعت ادامه می دهد که «اما کسی از سازمان نمی گوید.» گویی سازمان اولین حرکت جمعی برای مقابله با پیامدهای کوری است. و این همانجایی است که ما باید شروع کنیم.

 یک کار مهم شنیدن و گوش دادن به روایت های محذوفان است. آنهایی که در یکصد ساله اخیر نهاد دولت سعی در حذف و ادغام و محو کردن آنها داشت. آنها را بشنویم. به رنج هایشان گوش دهیم. و روایت هایشان را بفهمیم. روایت های آنان را برای ساخت جامعه و سازمانی بهتر در آینده احتیاج خواهیم داشت. 

«اگر می‌پسندید، با دوستان خود به اشتراک بگذارید.»
به کانال ریزوم بپیوندید.