تصمیم ترامپ مبنی بر خروج از سوریه و نشان دادن چراغ سبز به اردوغان فاجعه ای دیگر در خاورمیانه خلق خواهد کرد. ترامپ به اردوغان چراغ سبز می دهد تا مردم بومی رژاوا را قتل عام کند، پروژه تغییر ترکیب جمعیتی خود را دامن بزند و آینده ای نامعلوم را رقم بزند. در این یادداشت بیش از تصمیم اردوغان به حمله به مردم کرد، می خواهم به دلایل خروج ترامپ از سوریه و چراغ سبز او به دولت ترکیه بپردازم. عنوان خواهم کرد که چرا رویکرد ترامپ در قبال مردم کرد، بیش از آنکه نشانگر سیاست های او در منطقه باشد، ریشه در ضدیت و تقابل او با مردم بومی و ناسیونالیسم راست گرای افراطی و نژادی دارد. تصمیم ترامپ جدید نیست و مشابه آن را در سیاست هایی که او از سال ۲۰۱۶ تا کنون پی گرفته است می بینیم. برای فهم موضع ترامپ در مقابل کردها، که یکی از رهبران کرد از آن به عنوان «خنجر از پشت» یاد کرده است، چاره ای نداریم جز آنکه نگاهی مختصر به رویکرد و کنش های ترامپ در برابر مردم بومی داشته باشیم. اجازه دهید از خود آمریکا شروع کنیم.

تصویری از اعتراضات مردم بومی داکوتای شمالی معروف به اعتراضات استاندین راک

سال ۲۰۱۶ که ترامپ پیروز انتخابات شد، قبل از آنکه وعده خود درباره برجام را عمل کند، و پیش از آنکه نظام تامین اجتماعی اوباما را بر زمین زند و قبل از آنکه وعده خود در زندانی کردن هیلاری کلینتون را به جایی برساند و حتی قبل از اینکه تعرفه ای بر چین اضافه کند، دستور داد تا کمپ های بومیان آمریکا در داکاتوی شمالی جمع شوند. بومیان آمریکا جمع شده بودند تا به گسترش لوله های نفت در سرزمین هایشان اعتراض کنند. لوله هایی که از منظر این مردم آب را آلوده می کرد و به تاریخ و فرهنگ سرزمین شان تعدی می کرد. از اطراف و اکناف آمریکا بسیاری به بومیان پیوستند و اعتراض آنان روز به روز در حال گسترش بود. ترامپ اما آمده بود تا «عظمت» آمریکا را برگرداند و این «عظمت» پیوندی خونین با استعمار و حذف مردم بومی دارد. ترامپ یک آمریکا می شناخت، آمریکایی که با «استعمار ماندگر» یا همان «استعمار مهاجرتی» شکل گرفته است و او دردمند از نابود شدن آن عظمت آمده بود تا دوباره آن را زنده سازد.

ترامپ که به قدرت رسید، میان دو آمریکا مخیر شده بود. آمریکای اوباما و کلینتون که می خواستند با ارائه روایتی چند فرهنگی و البته رویکردی تقلیل گرایانه، مطالبات مردم بومی آمریکا را حل و فصل کنند و تصور می کردند که می توانند آن تاریخ خونین را با یک عذرخواهی پایان دهند. و آمریکایی که در آن این بومیان راهی جز حذف و ادغام نداشتند. سیاست هایی که پدران سفید پوست آمریکا بنیان نهاده بودند و اکنون ترامپ آمده بود تا آنها را دوباره زنده کند. به همین دلیل بود که ترامپ بی درنگ راه حل دوم را انتخاب کرد. برای او بازی زبانی «چند فرهنگی» بی معنا می نمود. او صریحتر از اوباما و کلینتون بود و به همین روی دستور داد تا کمپ ها برچیده شوند. پلیس و ارتش آمریکا وارد عمل شدند و تمامی مقاومت مردم بومی را نابود کردند تا راه را برای سرمایه داری نفت بنیان باز کنند.

تصویری دیگر از درگیری بین بومیان آمریکا و پلیس آمریکا

ترامپ در برابر مردم فلسطین نیز رویکرد مشابهی در پیش گرفت. ترامپ با این وعده انتخاباتی به ریاست رسیده بود که خواهد توانست قضیه مردم فلسطین را زود فیصله دهد. در قضیه فلسطین نیز ترامپ با همان منطق داکوتایی خود عمل کرد. او نه مقاومت فلسطینیان را می فهمید و نه دلیل استمرار این مقاومت در این چند دهه. تصور او همین بود که می تواند با یک بخشنامه و دستور موضوع را فیصله دهد. او به سرعت قدس را به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت شناخت و به فاصله اندکی سفارتش را به قدس منتقل کرد. ترامپ در عجب بود و هست که چگونه «امریکای مقتدر» و «اسرائیل مقتدر» این همه سال موضوعی به این سادگی را نمی توانستند حل کنند. از منظر او «مردم بومی» چه بومیان آمریکا و چه فلسطینیان به خاطر «رحمت» دولت ها زنده اند، اما اکنون گویی کبک این مردم بومی می خواهد خروس بخواند. دلیل پررویی «مردم بومی» نیز فقدان آن مشت آهنین دولت است. به همین دلیل بود که به محض شنیدن صدای مخالفت فلسطینیان، ترامپ تصمیم گرفت تا بودجه آنان را قطع کند. تصور می کرد کار به همین سادگی است و احتمالا به ذهن پیشینیانش گذر نکرده است که چنین کنند. او نمی فهمید که چرا باید به جای سیاست «مشت آهنین» با بومیان «ساخت». «سازشی» که او آن را نقطه ضعف می دانست و می داند.

ترامپ باز با همین سیاست داکوتایی خود به سعودی چراغ سبز نشان داد تا حمله خود در خاک یمن را تداوم بخشند. درگیری های یمن تازگی نداشتند. دولت سعودی ، از همان اوان تشکیلش، در فکر تصرف یمن بود که آل سعود باور داشت حاشیه ای خطرناک را برای آنها تشکیل می دهد. در سال ۱۹۳۴ بن سعود بنیانگذار سلسله سعودی به یمن حمله می کند تا حوثی ها و دیگر قبایل بومی یمن را سرکوب کند و خیالش را از بابت مردم بومی یمن راحت کند. نتیجه آن جنگ و جدال البته که شکست بود و معاهده ای که بین دو کشور امضا شد. اگر نقل قول آن جنگ ها را بدون ذکر تاریخ بخوانید، بدون شک تصور می کنید که آن درگیری های امروز هستند. همین نام شهرها و همین جنگ ها و همین داستان ها. آل سعود به تدریج به این قناعت رسید که توان به زانو در آوردن این مردم بومی را ندارد تا آنکه محمد بن سلمان بر آمد که مانند ترامپ در سیاست جوان بود و بی سواد. تصور می کرد می تواند بر اسب قدرت بنشیند و شمشیری برکشد و در روزهایی چند مردم بومی یمن را به زانو در آورد. ترامپ که بر سر قدرت آمد، شاید می توانست کمک کند این جنگ پایان یابد، اما او که داکوتا را جمع کرد اینجا نیز چراغ سبز داد تا سعودی ها جنایت بیافرینند و تاریخی تلخ را رقم بزنند و «یمن را جمع کنند.» البته این فقط آمریکا نبود که ساکت بود. جهان در داستان یمن ساکت بود تا نشان دهد که در اقتصاد جهانی شده امروز این مردم بومی هستند که باید بر سر امنیت این اقتصاد جهانی قربانی شوند.

آری، داستان پشت کردن ترامپ و شاید جهان به مردم کرد تفاوتی با رخدادهای بالا ندارد. چه در یمن، چه در فلسطین و چه در داکوتای شمالی ما با یک منطق روبرو هستیم. منطقی که دولت و اقتصاد سیاسی سرمایه داری را مقدم بر مردم بومی می داند، و سیاستی که مردم بومی را خطری بر اقتصاد جهانی شده امروز تشخیص می دهد.

شاید بتوان تصمیمات ترامپ در تمامی موارد فوق را به ناآگاهی و بی سوادی او تقلیل داد. ترامپ نه تاریخ می داند و نه تجربه سیاست دارد. او مردی است که تصور می کند می تواند اندیشه های آنتونی رابینز را در سیاست بکار ببرد و یک شبه کن فیکون بکند. او تصور می کند می توان دستور داد و انتظار داشت که دیگران بدون تامل بپذیرند. او اما نمی فهمید که عالم سیاست با اندیشه های آنتونی رابینز و کتاب های «چگونه یک شبه میلیونر» شویم که برای جوانان خام و پر آرزو نوشته می شود تفاوت بنیادین دارد. عرصه سیاست عرصه واقعیت هاست. ساختارهایی که ریشه در دل زمین دوانده اند و نه با دستور حل می شوند و نه با بخشنامه. ترامپ نمی فهمید که اگر پیشینیان او سیاست مشت آهنین را در برابر مردم بومی کنار گذاشته اند، دلیل آن نداشتن آن مشت آهنین نبود، بلکه چند قرن سیاست ورزی آنان را به تدریج متوجه ساخته بود که آن مشت آهنین بی فایده است و باید کاری دیگر کرد. او همان قدر از مقاومت مردم بومی آمریکا بی خبر بود، که مقاومت فلسطینیان را نمی فهمید و از تاریخ یمن بی خبر بود. و به همین دلیل مانند جوانی خام تصور می کند می تواند با چند بازداشت و اعدام و دستور یک جریان سیاسی یا دینی را ریشه کن کند و موضوعی را حل و فصل کند!

البته که در جهان سیاست امروز ترامپ بی قرین نیست. آنچه السیسی و باراک و بن سلمان را به هم پیوند می دهد تندرویشان نیست، بلکه بی سوادی آنان است. در سعودی نیز که بن سلمان به قدرت آمد در عجب بود که چرا پیشینیان او نتوانستند مردم بومی یمن را با خاک یکسان کنند و دولت وابسته ای بر سر کار آورند. بن سلمان تصور می کرد که یک شبه می تواند داستان یمن ا را به کمک یارانش جمع کند. و البته که طبیعی بود ترامپ هم چراغ سبز به او بدهد: «چرا نه؟ ما می کنیم، او هم بکند!» اما بن سلمان با ورود به یمن فاجعه آفرید. و به همین سبب است که می گویم آنچه بن سلمان را با پدران و عموهایش متفاوت می کرد و او را به ترامپ شبیه می ساخت، نه جرات او،‌ نه پول او و نه اعتماد به نفس او و نه حتی تجهیزات جنگی او بود. پدران بن سلمان نیز مانند او همه اینها را داشتند. او تنها با یک عنصر از آنان متفاوت بود: بی سوادی سیاسی و بی تجربگی. این همان عاملی بود که او را به یمن که بسیاری -حتی از مشاورانش- از آن به عنوان باتلاق سعودی یاد می کردند وارد ساخت. و اکنون دارد آن تجربه را فرا می گیرد: اما چه دیر و چه گران!

ترامپ؛ تداوم راستین استعمار ماندگر

 همه داستان را البته نمی توان با بی تجربگی و بی سوادی معنا بخشید. بی سوادی ترامپ با ریشه های او در استعمار ماندگر ترکیب می شود. در استعمار ماندگر استعمارگران به سرزمینی مهاجرت می کنند و در آنجا ماندگار می شوند. در سرزمین جدید خانه و شهرک می سازند و «استیطان» می یابند. به همین دلیل است که ستلر کولانیالیسم در عربی به درستی به عنوان استعمار استیطانی ترجمه شده است. در فارسی اما معادل فارسی مناسبی نیافتم و ترجیح می دهم که آن را به عنوان استعمار ماندگر ترجمه کنم. یعنی استعماری که می آید و می خواهد بماند و ماندگر شود. استعمار کلاسیک اینگونه نبود. استعمار کلاسیک می آمد و قصد داشت تا برگردد. می خواست، فی المثل، ثروت های آمریکای لاتین را جمع آوری کند و برگردد تا لندن یا پاریس را آباد کند. در استعمار ماندگر،‌ استعمارگر قصدی برای برگشت ندارد! برای همین است که استعمار ماندگر با ادعای «حق مالکیت» و «حق حاکمیت» بر سرزمینی که به آن وارد شده است می آید. این حق و ادعای حاکمیت می تواند مانند اسرائیل از دل یک ایدئولوژی و یا روایت تاریخی و مذهبی استخراج شده باشد یا آنکه از دل فلسفه سیاسی مدرن (آنچنان که در آمریکا رخ داد) بر آمده باشد. 

یکی از مهمترین تبعات ادعای حق حاکمیت بر یک سرزمین،‌ ایجاد مسئله مردم بومی است، مردمی که قبل از ورود مهاجران جدید در آن سرزمین حضور داشتند. تنش میان این دو ادعا را می توانید در داستان های کلیشه ای اسرائیلی ها در باب خریدن سرزمین مردم فلسطینی بخوانید. یا آنکه در ادعای حضور یهودیان قبل از فلسطینی ها. همه این داستان ها برای این گفته می شود تا توضیح دهند که چه نسبتی میان مردم اسرائیل (مهاجران جدید) و فلسطینیانی که قبل از آنان در این منطقه حضور داشتند وجود دارد؟ پاسخ ها به این سئوال در پروژه های دیگر «استعمار ماندگر» متفاوت است. اما آنچه در همه این پروژه ها مشترک است تنش و تضاد میان ادعای «حق حاکمیت» استعمارگر با ادعای «حق حاکمیت مردم بومی» است. نتیجه این تنش، به ناچار و آنگونه که پاتریک ولف محقق استعمار ماندگر می نویسد، ایجاد نوعی اضطراب همیشگی در استعمارگر است. برای او حضور مردم بومی همیشه اضطراب زا است. حضور آنان نشانگر وجود «تاریخی دیگر،» «روایتی دیگر،» و «مردمی دیگر» با ادعای «حق حاکمیت دیگر» است. استعمارگر سعی می کند هر آنچه نشانگر آن «ادعای دیگر» است را تغییر دهد. نام شهرها و خیابان ها را عوض می کند، سعی می کند مناطق خود را به دور از حضور بومی ها برساخت کند، و حتی زبان آنان را ممنوعه اعلام کند. با این همه این اضطراب پایان نایافتنی است. به همین دلیل، «استعمار ماندگر»، برخلاف استعمار کلاسیک که بر پایه بهره گیری از نیروی مردم تحت استعمار شکل می گرفت، چاره ای جز نسل کشی و حذف کامل مردم بومی پیدا نمی یابد. برای او حتی نیرو کار این مردم بومی، مادامی که بازتاب دهنده آن روایت و ادعای پراضطراب است، بی ارزش و خطرناک است. باز آمریکا نمونه عالی و مترقی استعمار ماندگر است. استعماری که آمد، مردم بومی آمریکا را نابود کرد و خود را جایگزین آنان ساخت. «آمریکایی ها» که آمدند، حاضر بودند از آفریقای سیاه برده بگیرند و به آمریکا بیاورند تا خلاء نیروی کار خود را پر کنند، اما حاضر نبودند از نیروی کار بومیان استفاده کنند. دلیل این تفاوت چیزی جز اضطراب آنان از حضور بومیان نبود: بومیانی که حضورشان، زبانشان، لباس شان و جهانبینی شان انکار تمام مدعیات این مهاجران جدید بود. به همین دلیل است که در روایتی که استعمارگر می دهد تاریخ مردم بومی، زندگی این مردم و جهان بینی آنان همیشه محذوف است.

همین سیاست نژادی بر علیه مردم بومی است که تفاوت میان دولت آمریکا و دولت سعودی و دیگر دولت های منطقه را پاک می کند و البته که تفاوت میان پیشینیان و معاصران را می زداید. و به همین جهت است که برای مردم کرد، گرچه اردوغان برآمده از اخوان المسلمین است و گرچه مانند بسیاری از آنها مذهب سنی دارد، و گرچه پروژه او به ظاهر اسلام گرایی است، اما برای مردم کرد تفاوتی میان اردوغان و آتاتورک نیست. هر دو برآمده از مرکزی استعماری و امپریالیستی هستند که تا حاشیه غیر ترک وجود دارد، اضطراب هستی شان را در می نوردد.

تصویری از مبارزی کرد در سوریه، برگرفته از روزنامه گاردین

نمی دانم هجوم اردوغان چه نتایجی برای او دارد. اما می دانم که نه کردها پایان می یابند و نه رژاوا،‌همچنانکه نه بومیان آمریکا پایان یافتند و نه فلسطینیان و نه یمنیان. حاصل نیز چیزی جز قتل عام بیشتر، خون و سرکوب بیشتر و کاشتن بذر نفرت و کینه بیشتر نیست.

اردوغان دنبال آن است که کاری را که روسای جمهور آمریکا نتوانستند، و اسرائیل از آن عاجز ماند، و آتاتورک در آن در جا زد، و چین نتوانست در تبت به سرانجام برساند، و دولت ایران از رضا شاه تا کنون در آن ماند، و صدام حسین را ناکام گذاشت و دولت های آمریکای لاتین را یک به یک مجبور ساخت تا سر تعظیم فرود آورند، خود به سرانجام برساند. اردوغان اینبار تصور می کند خود به تنهایی در رژاوا به نتیجه خواهد رسید. و این همان نقطه ای است که او را به هم به اسلافش و هم به اقرانش پیوند می دهد: تلاش نابارور و عقیم برای حذف، نابودی و به زانو درآوردن حاشیه! حاشیه ای که آرزو داشتند از بین برود و ادغام بشود، اما به دلایل مختلف بازتولید شود و دوباره برآمد تا بر متن مسلط شود.

والبته که این رخداد باز مردم بومی را در یک نقطه به هم می رساند که آنان را یاوری در این جنگ نیست. اگر روزی ترامپ کردها را بر علیه داعش استفاده کرد، امروز آنان را در برابر دولت ترکیه رها کرده است. کردها البته خوب می دانند که در «این جهان دوستی به جز کوهها ندارند» و این همان چیزی است که دیگر مردم بومی منطقه باید از کردها بیاموزند تا شاید به جای رقابت کور و دل بستن به این دولت یا آن دولت دست در دست یکدیگر دهند. 

نویسنده: عقیل دغاقله
«اگر می‌پسندید، با دوستان خود به اشتراک بگذارید.»
به کانال ریزوم بپیوندید.