خبر افزایش قیمت بنزین را که شنیدم ناخودآگاه یاد آن ده نفر و آن لحظه دهشتناک در سال ۹۵ افتادم . حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود. آن روز به اهواز آمده بودم و منتظر تاکسی تا به خانه دوستی بروم. دمای هوا بالای ۵۲ درجه بود و زیر آفتاب به راحتی به ۶۰ درجه سانتیگراد می رسید. کیفی که در دست داشتم بر سرم گذاشته بودم تا از شر آفتاب راحت شوم و در همان چند دقیقه حس می کردم که روکش پلاستیکی کیف آنقدر داغ شده بود که نمی توان به آن دست زد.
سوار ماشین شدم. راننده زیر کولر پژو شرشر عرق می ریخت. به زمین و زمان می توپید که چرا باید هوا اینقدر گرم باشد و اینکه در اهواز «خر» هم «بلانسبت» نمی تواند زندگی کند.
به مقصد که نزدیک شدیم متوجه شدم که پول نقد همراهم نیست. از راننده خواستم تا کنار یک خودپرداز بایستد تا پول نقد بگیرم. کنار آن شعبه بانک و زیر آن آفتاب، حدود ده یا یازده نفر، اکثرا جوان ۳۰ تا ۴۰ ساله، ایستاده بودند. مردها در یک سو بودند و دو زن جوان و یک پیرزن با عبایی مشکی و رنگ باخته در سوی دیگر.
کارت بانک را از جیبم بیرون آوردم و به سمت خودپرداز رفتم. سلامی دادم و رد شدم. یکی از آنها به من گفت «خوش اومدی، هنوز واریز نشده». لبخندی زدم. متوجه نشدم منظورش چیست. با عجله به سمت دستگاه خودپرداز رفتم. اما او که فکر می کرد نشنیده بودم گفت «چند ساعته اینجاییم. ولی هنوز واریز نشده.» هنوز نمی فهمیدم چه می گوید. با خودپرداز که کار می کردم پرسیدم «ببخشید چی واریز نشده؟» برگشت و گفت «یارانه ها». شنیدن کلمه «یارانه» ها مانند پتکی سنگین بود که بر سر من فرود آمده بود. حس بدی به من دست داد. آنها در آن گرما منتظر یارانه ۴۰ هزار تومانی بودند. او داشت توضیح می داد که دیشب هم آمده ولی خبری نبود. بعد که دید من پول نقد گرفتم پرسید «مگه واریز شده؟ من که تازه چک کردم، نشده بود.» داشتم آب می شدم می رفتم زیر زمین. احساس عجیبی سرتا پایم را فرا گرفته بود. جوابی برای او نداشتم. احساس گناه عجیبی می کردم برای آن پولی که از حسابم بر می داشتم.
در آن گرمای ۶۰ درجه، که خودم را لعنت می کردم که چرا پول همراهم نیاورده بودم تا مجبور شوم دو دقیقه از ماشین کولر دار پیاده شوم، آن ده نفر صف کشیده بودند، زیر آن آفتاب سوزان مرداد ماه و این مردم منتظر واریز شدن یارانه چهل هزار تومانی بودند. آنها البته شب گذشته هم آمده بودند. و هنوز یارانه ها واریز نشده بود. خودم و خانواده ام را از قشر فقیر جامعه می دانستم، اما آن صورت های سوخته کبود و عرق کرده در آن ساعت ظهر را که دیدم فهمیدم که باز جهانی میان ما انسان ها فاصله وجود حتی اگر هم محله ای باشیم. جهان هایی که گویی با هیچ پلی به هم نمی رسند. انسان هایی که حتی در این عصر پر رسانه باز صدایی ندارند. و بی صدا زیر هوای ۶۰ درجه منتظر آن چندر غازی هستند که «کارشناسان اقتصادی» هر روز دعوت به حذف آن می کنند. از آن روز به بعد «یارانه» بار معنایی جدیدی برای من پیدا کرد که با آن لحظه دهشتناک پیوند خورده است وهر گاه صحبت از حذف آن می شود مو بر تنم سیخ می شود.
امروز که خبر افزایش قیمت بنزین را شنیدم، یاد آن لحظه دهشتناک افتادم و آن ده نفر. و مانده ام که چگونه می شود دست به قلم برد و سیاستی اینگونه را امضا کرد بدون اینکه آن ۱۰ نفر را در ذهن داشته باشید؟ چگونه می شود دست به قلم گرفت، با فرض اینکه اجرای این سیاست ضرورت صد درصد است، بدون آنکه به آن ده نفر بگویید که آن موقع که قلم خود را می چرخاندید آنها را هم دیده اید؟ و چگونه می توانید این خبر را به آنها بدهید بدون اینکه به آنها بگویید که چرا اینکار را می کنید و به طور مشخص برای زندگی آنها چه فکری کرده اید؟ اما وقتی می بینم خبر را ساعت ۱۲ شب جمعه اعلام می کنند، می فهمم که نه آنها را دیده اند، و نه برای آنها برنامه ای دارند و نه برای اعتماد یا بی اعتمادیشان ارزشی قائل هستند. تنها امیدوارند در این ساعت شب آنها خواب باشند و جمعه که بیدار شوند و خبر را بشنوند یک روز تعطیل را داشته باشند تا این خبر را هضم کنند و دردشان را در اندرونی خانه خود چال کنند و کسی «آخ» شان را نشنوند. باز دستشان درد نکند. والبته باز به این فکر می کنم که چرا گاهی حتی «سیاست های پوپولیستی» از چنین سیاست های به ظاهر «حساب شده » و «اقتصادی» و «عقلانی »اخلاقی تر هستند.
«اگر میپسندید، با دوستان خود به اشتراک بگذارید.»
t.me/adagha