و باز بدنی دیگر زنده از آتش برآمد. بدنی که نه میسوزد، نه خموده می شود. بدنی که در بلندای تاریخ خوب فرا گرفته است که معجون درد و زندگی و مقاومت را همچون اکسیری گرد هم آورد، و بدنی که نمی شکند تا میراث کهن مقاومت را بر زمین نگذارد: بدن زن.

بدنی که به آتش کشیده می شود،‌ اما نمی میرد. و بدنی که می سوزد، می سوزاند و زندگی می بخشد: بدن زن.

بدنی که با درد و خاطره و رنج قوام یافته است. بدنی که نماد تمامی محذوفان و مقهوران است و بدنی که تجسم گدازنده به هم آمیختن عصیان و اطاعت: بدن زن.

و این بار این بدن عصیانگر توست که به آتشی سوزان مبدل می شود تا بسیاری از «شاید» ها را بسوزاند. آری، بسیاری از «شایدها» را. این «شاید» که دیروز میشد بی تو تاریخ «امروز» را نوشت. این «شاید» که دیروز میشد مبارزات تو را از صفحه های تاریخ حذف کرد. و این «شاید» که تا دیروز میشد سند آزادی زنان را به نام دولتی یا دولت مردی «مردم مدار» زد که در برهه ای از تاریخ آمد و حقی را پس داد و عصیان تو را نادیده انگاشت. و این «شاید» که تا دیروز می شد نام مخالفین و سنگ اندازان آزادی زنان در این برهه از تاریخ را بخشید یا لااقل فراموش کرد. بدن تو اما با خود همه این شاید ها را به آتش کشید.

دیگر نمی شود تاریخ نوشت و بدن به آتش کشیده ات را در آن لاک گرفت. بهتر بگویم، دیگر اثری از تاریخ به جای نخواهد ماند مگر آنکه ردپای بدن به آتش کشیده تو به آن قوام ببخشد. بدنی که تمنای حذفش از «امروز» را داشتند اما آتشی شد در خرمن تمناها. بدنی که خواستند به خاکستری سیه مبدلش کنند، اما اثری جاودانه شد در قاب ماندگار تاریخ! بدنی که خواستند زنده زنده در آتش بسوزانند اما همچون ققنوسی زنده دوباره از آتش برخاست.

اگر باور کنیم که تاریخ را پیروزمندان می نویسند، آنگاه این بدن سوخته توست که پیشگوی پیروزی محذوفان است. بدنی که آتش گرفت تا شاید خلقی که « به عدل شیفته بودند» اما «با آفتاب‌گونه‌یی آنان را اینگونه دل فریفته بودند!» بیدار کند. و بدنی که «زندگی در حقیقت» را مرامش ساخت تا خلقی را بر شانه هایش بنشاند تا «گرد حباب خاک» بگرداند شاید «با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست.»

«اگر می‌پسندید، با دوستان خود به اشتراک بگذارید.»
نویسنده: عقیل دغاقله
t.me/adagha