مراسم معروفی وجود دارد در روستاهای اطراف کربلا به نام هروله طویرج. مراسم از صبح روز عاشورا شروع می شود. مردم جمع می شوند تا روایت عاشورا را بشنوند. آنها به روایت گوش می دهند،‌ با آن گریه می کنند و منتظر لحظه آخر می مانند. آنان از صبح که گردهم می آیند، و حتی از روزها قبل، می دانند که چه رخ خواهد داد. نهایت برایشان آشکار است. با این همه باز منتظر لحظه آخر می مانند. با آنکه می دانند نشستن جایز نیست، باز می نشینند و همان روایت دردناک را با تمامی تصاویر خونینش می شنوند و صبر می کنند تا روایت گر خط آخر را بخواند و آنگاه است که گویی تازه می فهمند که نهایت آن سکوت، و نهایت آن بی تفاوتی به کجا ختم می شود. درست در همان لحظه ای که کار از کار می گذرد و روایتگر خبر از کشته شدن حسین می دهد، درست در همان لحظه عقیم، آنان گویی به یکباره متوجه می شوند که چه رخ داده است. روایتگر خود را از منبر بر زمین می کوبد و همراه با صدها نفر دیگر از روستاهایی که کیلومترها با کربلا فاصله دارند سر و سینه زنان به سوی کربلا می دوند.

این فرم از عزاداری نه تنها نشانگر افسوس و زخمی عمیق بر وجدان جمعی شیعیان است، بلکه بازآفرینی و تجسم تمامی یک رخداد است که بارها و بارها خود را باز می آفریند،‌ اما قادر به تغییر پایانش نیست. دکتر جوادی یگانه در مقاله ای با عنوان «بررسی نقش و سهم شیعیان کوفی در فاجعه کربلا»  به درستی به این افسوس شیعیان و ناخودآگاه تلخ و زخمی آنان اشاره می کند: «کوفیان کسانی بودند که در حال قتل حسین هم گریه می کردند.» او اشاره می کند که «سپاه شام در کربلا حضور نداشت و دعوت کنندگان حسین بودند که در صف مقدم سپاه عمر سعد حضور داشتند و اباعبدالله در خطبه اول روز عاشورا آنها را به نام مورد خطاب قرار می دهد که «یا شبث بن ربعی، ویا حجار بن أبجر، ویا قیس بن الأشعث، و یا زید بن الحارث»، مگر شما نبودید که مرا دعوت کردید که بیا و اشک های عمر سعد بر دو گونه و ریشش روان بود، آنگاه که شمر در قتلگاه بود و زینب از او تعجب می کند که تو هستی و می بینی و حسین را می کشند! (اَی عمر، ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه؟ فصرف بوجهه عنها و دموعه تسیل علی لحیته (طبری، ص ۳۰۶۰)). و این، همان چیزی است که باعث تعجب امام سجاد (ع) می شود در آستانه ورود به کوفه، وقتی که می بیند همه در حال گریه در عزای حسین هستند و می گوید: «اینها که همه بر عزای ما گریان هستند، پس چه کسی ما را کشت؟»

این نقل قول ها به خوبی نشان می دهند که نقشی که شیعیان برای خود در این حادثه تعریف می کنند نقشی تلخ و دردناک است. در این روایت، شیعیان می دانند  که چه دارد می گذرد. آنان حق را می دیدند، ظلم را می دیدند، با این همه بسیاری از آنها یا تصمیم می گیرند در کنار ظلم بایستند یا بی تفاوت نظاره گر این رخداد می شوند. و این بی تفاوتی و نظاره گری همان ناخودآگاه و راز دردناکی است که روایت عاشورا در عین حالی که آن را می آفریند، آن را پنهان می کند. به همین دلیل همانگونه که جوادی یگانه به درستی اشاره می کند شعار کلیدی شیعیان (ما اهل کوفه نیستیم) در پاسخ به این ناخودآگاه تلخ شکل می گیرد. این شعار هم به نقش شیعیان در آن رخداد مهر تایید می زند و هم خود را از آن منفک می کند و سعی می کند با آن فاصله بگیرد. البته جوادی یگانه در ادامه یادداشت سعی می کند تا به مواردی اشاره کند تا نقش شیعیان در حادثه را کمتر از آنچه که آنان تصور می کنند به تصویر بکشد. او ابتدا  به عواملی مانند ترس، تطمیع و نظام سرکوبگر ابن زیاد اشاره می کند تا توضیح دهد چرا سکوت و بی تفاوتی شیعیان قابل فهم است. سپس موارد و نمونه هایی ارائه می دهد تا نشان دهد که همه شیعیان در این حادثه شرکت نکردند بلکه بسیاری از آنان سعی کردند که در جنگ شرکت نکنند و تنها نظاره گر باشند. او بنابراین نتیجه می گیرد که «کوفیان (همان کوفیان بی وفا) هر چه که در توان یک شیعه متوسط است، و از آن بیشتر، انجام دادند. اما بزرگی حادثه کربلا در آن است که کربلا متوسط ندارد.»

اما واقعیت این است که افسوس و حسرت و عزاداری شیعیان بیش از آنکه متوجه حضور آنان در جبهه جنگ بر علیه حسین است، ناظر به نقش بی تفاوت و نظاره گر آنان در این رخداد است. به همین دلیل حسین از آنان می خواهد که اگر او را کمک نکنند، بروند تا نبینند بر سر او چه می رود. اما اکنون سالهاست که دیگر جایی نیست که آنان بتوانند بروند چرا که آنان در دل خط به خط روایت عاشورا خود را می بیینند. از لحظه ای که حسین را دعوت می کنند تا لحظه که یا بی تفاوت نظاره گر می شوند و یا به مخالفان او می پیوندند و گریه کنان اجازه می دهند مسیح باز مصلوب شود.

  در هروله طویرج این نظاره گری به شکل کامل بازآفرینی می شود. طویرج بیش از آنکه یک عزادری پس از واقعه باشد، نمایشی نمادین از روز واقعه است. نمایشی از شیعیانی که می نشینند، تمامی واقعه را نظاره می کنند، گریه می کنند، خود را ملامت می کنند، و با اینهمه کاری نمی کنند.  این بی تفاوتی عمیق، این نظاره گری و ناتوانی در حرکت است که شیعیان را اینگونه به درد می آورد. نقطه مرکزی ناخودآگاه جمعی شیعیان می شود حسرت، افسوس وملامت و پشیمانی. شاید به همین دلیل باشد که روایت و عزاداری های عاشورایی در درون خود دریایی از افسوس را به همراه دارند. دریایی از احساس گناه و نشانی از زخمی عمیق بر وجدان جمعی یک گروه. نشانی از عجز، حسرت، درد و ملامت. و شاید به همین دلیل باشد که در تصویری که از عاشورا بر می کشیم، ما بازماندگانیم، شاهدان رخدادیم، ناتوانانی که ساکت ماندند تا کار از کار بگذرد. از لحظه اولی که روایت عاشورا را آغاز می کنیم، می دانیم که انتهایش یه کجا ختم می شود، داستانش را بارها شنیده ایم، قصه اش حکایتی آشناست . اما می خوانیم و جلو می رویم، گوئی که قرار است اتفاق دیگری رخ دهد، اما اتفاق دیگری در کار نیست. همه چیز آنگونه که سالها قبل خوانده ایم . دوباره همان داستان است و ما تنها خواننده و نظاره گر و روایت گر . گوئی که این رخداد همین امروز در حال تکرار است و من ناتوان از ایستادن بر عهد.

این بدترین نقشی است که می توان در یک روایت برای خود مد نظر قرار داد و شاید به همین دلیل باشد که عزاداری های شیعیان با وجود آنکه به جلوه های مختلف در می آید، باز نوعی خشونت و خود توبیخی عمیق را در دل خود دارد. از زنجیر زنی، تا قمه زنی. عزاداری شیعیان بنابراین به نظر می رسد که معطوف به خود است. نوعی تنبیه خویشتنی که می توانست کاری بکند اما نتوانست. با این همه این عزاداری ها، علیرغم همه شدت و سختی که به همراه دارند، باز قادر نیستند که به رستگاری منتهی شوند و فرد عزادار باز مغموم به خانه بر می گردد. یک دلیل این مغمومیت شاید این باشد که حتی در عزاداری ما به نوعی صادقانه بر ضعف و ناتوانی خود اعتراف می کنیم.

این ناتوانی را باز در هروله طویرج می بینیم. طویرج هیچگاه نمی تواند پایان را تغییر دهد. طویرج سفری به گذشته است، به همین دلیل است که عقیم می ماند. آنکه می دود سعی می کند که روایت را دوباره بازآفرینی کند،‌ اما حتی در بازآفرینی نمادین آن رخداد به ناتوانی خود در ایستادن مقابل ظلم اعتراف می کند. او شاید می توانست اینبار زودتر به یاری حسین بشتابد،‌ اما حتی در بازفرینی خود قادر نیست این کار را انجام دهد و تنها بعد از شنیدن خبر قتل حسین است که دوباره دوان دوان به سوی کربلا می رود. به همین دلیل است که در تغییر پایان روایت ناکام می ماند و دردمندانه تر از گذشته به خانه اش بر می گردد. نوع عزاداری عاشورا و به ویژه طویرج حکایت از گرفتاری در حلقه بسته و بی پایانی دارد که سوژه آن قادر به شکستن آن حلقه ،‌ حتی در فرم نمادین اش،‌ نیست. او بارها و بارها خود را باز می آفریند،‌ اما باز دیر به کربلا می رسد. و این همان نقطه پایان همیشگی است که او را آزار می دهد.

«اگر می‌پسندید، با دوستان خود به اشتراک بگذارید.»
عقیل دغاقله ✍

به کانال ریزوم بپیوندید.