مجموع کشته شدگان اعتراضات اخیر عراق از مرز ۷۰ نفر گذشته است. تنها در دو روز اول اعتراضات بیش از ۲۰۰۰ نفر مجروح شدند. ارقام باور کردنی نیستند. اعتراض عراقی ها شباهت های فراوانی به لبنان دارد. آنها نیز به فساد معترضند: «همه آنها فاسدند.» این همان شعاری است که در لبنان نیز شنیده می شود. معترضان عراقی همچنین برای کار و در اعتراض به فقر به خیابان ها آمده اند تا دولتی ناکارآمد تقسیم شده برمبنای مذهبی و قومی را به چالش بکشند. این نیز کاملا مشابه لبنان است. اما اگر نا امیدی لبنانی ها به رنگ رقص و شادی های خیابانی نمودار شد، نهضت عراق رنگ خستگی داشت و به خشونت ترجمه شد. در این یادداشت می خواهم از این خستگی و ناامیدی بگویم. خستگی و ناامیدی که شاید روح این زمانه باشد. این یادداشت را بر مبنای دوستی ها و مراوداتی که با دوستان عراقی ام در داشتم نوشته ام.*
ملتی خسته و ناامید
شاید اولین ویژگی که در میان عراقی ها- که البته از قشر تحصیلکرده هم بودند خستگی و نا امیدی آنان بود. ناامیدی از آینده عراق. از منظر آنان «عراق دیگر کشور نخواهد شد.» کودکانشان که گاهی به عراق سفر می کردند و باز می گشتند عراق را «بد» «تهوع آور» و «سخت» می دانستند که باید روزهای گرم و شرجی آن را بدون برق تحمل کرد. جنگ های پیاپی که از جنگ ایران و عراق شروع شد و با جنگ کویت و حمله آمریکا و ظهور داعش تداوم یافت و تا امروز اثر خود را بر لحظه لحظه زندگی این مردم گذاشته است. این خستگی و به نوعی نا امیدی شاید برای شیعیان شدت بیشتری داشته باشد. آنان فقر و بیچارگی خود و خرابی شهرهای خود را ناشی از نظام بعثی می دانستند، اما اکنون نزدیک دو دهه از سقوط صدام می گذرد. اکثریت دولت در اختیار احزاب شیعی است. وضعیت اما به قول آنها بدتر شده که بهتر نشده است. آنها مانند کسی است که به جهنمی بی انتها گرفتار است که دلیلش را نمی داند: «روز آرامی در عراق یادم نمی آید. {در روزهای بلبشو} هر روز خبر مرگ یا مجروح شدن نزدیکانت را می شنوی. اگر خویشاوندی به بازار می رفت هر لحظه باید انتظار خبر مردنش در یکی از انفجارات را می کشیدی. لحظه، لحظه زندگی با خطر مرگ و از دست دادن عزیزی همراه است.»

همه این خستگی در یک سو، آنها امیدی هم به آینده ندارند. به قول یکی از آنها «فکر می کردیم صدام برود همه چیز درست می شود. صدام رفت. اما چیزی تغییر نکرد.» این نا امیدی محصور به این دولت نیست. حتی یک راه حل خیالی نیز وجود ندارد که آنها به آن دل ببندند. در افق حتی دیکتاتوری نیست که وعده ای توخالی بدهد تا به او امید بست. احزاب آنقدر ضعیف و ناتوان و متشتت هستند که حتی نمی توانند یک رویای خیالی کاذب برای این مردم بسازند. شاید به همین دلیل است که در میان آنان هم شعارهایی بر علیه ایران و نیروهای متمایل به ایران شنیده می شود و هم آنکه شعار «لعنت بر بعثی ها» طنین انداز می شود. هر دو نسخه ای که روزی شاید روزنه ای از امید در آنها دیده می شد، اما اکنون تبدیل به بخشی تاریک از گذشته شده اند.
دکترین شوک و پیاده سازی نئولیبرالیسم
این خستگی و ناامیدی تنها ویژگی مردم عراق امروز نیست. گزارش هایی که در مورد شیلی و اعتراضات این روزهای شیلی می خوانم نشانه های مشابهی از این خستگی و ناامیدی را در خود داد و شاید همزمانی جنبش ها در شیلی و عراق و لبنان نیز بی دلیل نباشد. همه این اعتراضات را شاید بتوان میوه های دکترین بسط نئولیبرالیسم دانست، دکترینی که نأمومی کلاین نویسنده، استاد دانشگاه و تحلیلگر انتقادی نئولیبرالیسم و روندهای جهانی شدن از آن به عنوان «دکترین شوک» یاد می کند.
نأمومی کلاین کتاب خود درباره دکترین شوک را از زوایه به هم رسیدن اعتراضات آمریکای لاتین و هجوم آمریکا به عراق می نویسد. او در روزهای آغازین جنگ آمریکا علیه عراق، برای گزارشگری به عراق می آید و بعد به آمریکای لاتین می رود. آن زمان دولت های آمریکای لاتین به پیشنهاد بانک جهانی و دیگر نهادهای مالی بین المللی به سمت اقتصاد نئولیبرال هدایت می شدند. اقتصاد نئولیبرال به عنوان نسخه درمان آن همه درد به آنها معرفی می شد و مردم کشورهایی چون آرژانتین و برزیل مقاومتی جانانه در برابر این نسخه درمان نشان می دادند.
کلاین می گوید در آمریکای لاتین، مردم جنگ علیه عراق را به عنوان «تحمیل سیاست های نئولیبرال» می فهمیدند. مردم آمریکای لاتین به او می گفتند که حال که آمریکا فهمیده است نمی تواند نئولیبرالیسم را بر ما تحمیل کند به آن سوی جهان می رود تا با خشونت خود را تحمیل کند. همین تحلیل متفاوت مردم آمریکای لاتین باعث می شود تا او «دکترین شوک» را تئوریزه کند: نئولیبرالیسم برای گسترش و بسط جهانی خود نیازمند شوک های بزرگ است: شوک هایی چون جنگ، بحران های بزرگ زیست محیطی و جنگ های داخلی. او می گوید که در حالت عادی و در نبود این بحران ها مردم سیاست های جهانی نئولیبرال را نمی پذیرند.
کلاین توضیح می دهد که اعتراضات آمریکای لاتین نشان داد که این نظم نئولیبرال نمی تواند به شکل صلح آمیز تحمیل شود و مردم در مقابل آن خواهند ایستاد. دلیل این مقاومت نیز واضح است: مردم از سیاست هایی جهانی چون «آموزش عمومی، بیمه همگانی و کمک و مدیریت دولت در حوزه های عمومی متنفع می شوند و به راحتی اجازه نمی دهند دولت از این حوزه ها عقب بنشیند.» به همین دلیل سیاستمدارانی که مدافع اقتصاد جهانی نئولیبرال هستند به جنگ و به دکترین شوک روی آوردند تا آن را تحمیل کنند. یک شوک بزرگ به یکباره نظم اجتماعی در هم می ریزد و در آن به هم ریختن این نئولیبرالیسم تحمیل می شود و مستقر می شود. او از شوک های طبیعی تا جنگ و تا بحران های سیاسی مثال می آورد تا نشان دهد که چگونه ایدئولوژی نئولبیرالیسم از طریق شوک های مستمر به نقاط مختلف جهان بسط یافت. بعد از سونامی که در آسیا رخ داد باز این دکترین شوک را می بینیم که خصوصی سازی را در همه عرصه های مختلف بر مردم تحمیل کرد. به عبارتی، جهانی کردن نئولیبرالیسم با ابزار خشونت و تحمیل و بر مبنای دکترین شوک جهانی شد.
جنگ عراق یک نمونه از این شوک هاست. مردم برزیل و آرژانتین که آن روزها در برابر نئولیبرالیسم برخاسته بودند می فهمیدند که جنگ علیه عراق، نه برای دموکراسی و نه برای بحث های اتمی، بلکه برای تحمیل این نئولیبرالیسم جهانی، آنهم به شکل خشن، آمرانه و خونین بود.

بسط نئولیبرالیسم در عراق پس از صدام را در سیاست های مختلف که پس از جنگ در این کشور به اجرا گذاشته شد می توان دید. بخش های زیادی از قانون اساسی عراق با این هدف تدوین شده بود که عراق را به روی سرمایه گذاری خارجی و خصوصی سازی باز کند. از فرصت پس از جنگ بهره گرفت شد تا نئولیبرالیسم را در این کشور نهادینه کنند (اینجا را ببینید). علاوه بر این شرکت های خارجی و بانک جهانی، برای توسعه عراق مدام به دولت توصیه می کردند تا سهم دولت را در حوزه عمومی کاهش دهد و بخش های مختلف را به بخش خصوصی و شرکت های بین المللی واگذار کند. دولت نیز سعی کرد تا می تواند از تعداد کارکنان بخش دولتی بکاهد و رفته رفته «جنگ برای دموکراسی» تبدیل به «استعماری نوین» شد. آری، از دل نئولیبرالیسم هر چیزی ممکن است متولد شود، اما دموکراسی خیر. حداقل تجربه جهانی که پیش رو داریم این را به ما می گوید. همین نیز باعث شد تا عراقی ها امروز به بن بستی رسیده اند که نه راه پیشی برای آنان متصور است و نه را پس.
با از بین رفتن دولت، افزایش حضور شرکت های بین المللی مداخلات کشورهای منطقه، عراق تبدیل به فضای امنی برای رشد فساد شد. مدیرانی که در دولت مسئولیت می گرفتند بیش از آنکه نماینده مردم باشند، لابی شرکت های بزرگ، دولت های بزرگ و دولت های مقتدر منطقه شدند. بی نظمی و فساد روز به روز افزایش یافت. شاید بی دلیل نباشد که امروز عراقی ها دوباره آرزوی صدام را می کنند. البته این را بگویم که اکثر شیعیانی که دیدم از صدام متنفر بودند. با همه مشکلات باز اکنون را به عهد صدام ترجیح می دهند. به قول یکی از آنها «اگر آمریکا را دوست دارم، تنها به این خاطر است که ما را از شر صدام نجات داد.» اما آنچه باز بسیاری از آنان که دیدم بر آن متفق هستند باز «فقدان صدام» است. «ما یک صدام دیگر می خواهیم تا اوضاع درست شود.» بی نظمی و هرج و مرج آرزوی «صدامی» دیگر (اینبار شاید شیعی؟) را برای آنان ایجاد کرده است. صدامی که «بساط این همه دزد را جمع کند.» البته برای سنی ها، صدام یادآور «عهد درخشان عراق» است. یکی از آنان می گفت که «بورس که گرفتم نمی خواستم بیایم. از آمریکا متنفرم. کشورم را نابود کرد. برادرم و پدرم هر دو در جنگ با آمریکا کشته شدند. برای آمدن به آمریکا، مادرم من را مجبور کرد و گفت اگر نروی تو را نمی بخشم. ولی آمریکا برایم یادآور دشمنی بزرگ است که عراق را نابود کرد.»
پیوند اسلام سیاسی و دکترین شوک
نقطه دیگری که همه این عراقی ها را گردهم می آورد، نگاه منفی آنان به اسلام سیاسی است: «اهل الحي» یا «این ریشوها» عبارتی پر کاربردی بین آنهاست. «این ریشوها ریشه مشکلات هستند.» «این ریشوها» ناظر به احزاب سیاسی- اسلامی است. البته اکثر آنانی که دیدم به شدت مذهبی نیز هستند، اما این مذهبی بودن با اسلام سیاسی متفاوت است. آنها اکثر احزاب سیاسی و دینی عراق را فاسد، خطرناک و بدردنخور می دانند. به نوعی از ضرورت حکومت تکنوکرات می گفتند و از ضرورت جدایی دین از سیاست. با این همه امیدی نیز به تحقق آن نداشتند. این نفرت از احزاب سیاسی اسلامی باز ریشه در واقعیت های پس از جنگ دارد. این احزاب که با کمک آمریکا به قدرت رسیده بودند، چاره ای نداشتند جز آنکه راه را برای سیاست نئولیبرال و جهانی باز کنند. آنان این نسخه هژمونیک را باور کرده بودند و خود به لابی این شرکت ها مبدل شدند. از آن سو، در گیری های منطقه این احزاب سیاسی را بین عراق و سعودی و ترکیه تقسیم کرد. همین نبود حکمرانی مستقل، عراق را تبدیل به طعمه ای کرد که همه می خواهند از آن متنفع شوند بدون آنکه کسی به فکر آن باشد. شرکت های بین المللی،و نیروهای منطقه ای اختلافات مذهبی و عرقی که بذر آن چند دهه پیش کاشته شده بود و بی درمان مانده بود برای منافع خود نهایت استفاده را بردند و در عمل کشوری را نابود کردند و به بن بست رساندند.
نویسنده: عقیل دغاقله
«اگر میپسندید، با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
* توضیح: برخی نقل قول ها در این یادداشت را بر مبنای مراوداتی که با دوستان عراقی داشتم نوشته ام. دولت عراق در سالهای اخیر سهمیه ای را به عنوان بورس خارج از کشور تعیین کرده بود و عدد زیادی از جوانان را برای ادامه تحصیل به خارج از کشور اعزام کرده بود. یک قراردادی هم با دانشگاه راتگرز منعقد کرده بود و تعداد زیادی دانشجو نیز برای تحصیل در مقاطع ارشد و دکتری به دانشگاه راتگرز آمدند. شاید صدها دانشجو که اکثر آنها با خانواده برای تحصیل آمده بودند. شاید به دلایل سیاسی، اکثر کسانی که اعزام می شدند (حداقل بر مبنای تجربه شخصی) از جنوب عراق و نواحی شیعه بودند و البته تعدادی سنی هم در میان آنان بود. با بسیاری از آنان دوست بودم و هر وقت گردهم می آمدیم بخش قابل توجهی از وقت صرف گفتگوهای سیاسی درباره اوضاع عراق می شد.

Anti-government protesters gather in Tahrir square during a demonstration in Baghdad, Iraq, Sunday, Oct. 27, 2019. Protests have resumed in Iraq after a wave of anti-government protests earlier this month were violently put down. At least 149 people were killed in a week of demonstrations earlier in October. (AP Photo/Hadi Mizban) 











نویسنده: عقیل دغاقله
«اگر میپسندید، با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
این یادداشت بدون نتیجه خاصی بود و تنها ایراد و مشکل را به غرب و سیاست اقتصاد باز و لبیرالیسم محدود کرده است.
کشور عراق یک نظام یکپارچه ندارد بلکه دولت های کوچک در دل دولت بزرگ تشکیل شدهاند گروه و احزاب سیاسی ـ نظامی اسلامگرا وابسته به ایران موجب از بین رفتن نظم و ایجاد فساد و عدم انجام کار جز در راستای اهداف فرقه ای شده است و این دلیل اصلی اعتراضات است. مردم عراق از نبود یک حکومت قوی و باکرامت غیر وابسته رنج میبردند.
LikeLiked by 1 person
قبل از جنگ آمریکا می فرمایید یا بعد از آن؟
LikeLike